يک سرگرد آگاهي با همسرش كه مدير يك دبستان پسرانه است، اختلاف هايي دارد اما از سويي براي يكي از شاگردان همسرش مشكلي پيش مي آيد كه سرگرد موظف مي شود ماجرا را كه مربوط به يك سرقت است پيگيري كند و اين موضوع تا جايي پيش مي رود كه فيلم « آينه » ساخته شود...



آرامش در بيمارستان مجلل!

سايت خبري سيما فيلم: يك سرگرد آگاهي با همسرش كه مدير يك دبستان پسرانه است، اختلاف هايي دارد اما از سويي براي يكي از شاگردان همسرش مشكلي پيش مي آيد كه سرگرد موظف مي شود ماجرا را كه مربوط به يك سرقت است پيگيري كند و اين موضوع تا جايي پيش مي رود كه فيلم « آينه » ساخته شود.

به اين ترتيب تصوير برداري هفتمين فيلم بلند سيامك شايقي كه در مركز سيما فيلم توليد مي شود از 21 آبان در تهران شروع شد و مدتي قبل هم به پايان رسيد . شايقي كه پيشتر فيلم « باغ فردوس،پنج بعد از ظهر » را بر پرده سينماها داشت، امسال نيز با اين فيلم در جشنواره فيلم فجر حضور خواهد داشت .

آنچه مي خوانيد ، وقايع ساعاتي از روز پاياني تصويربرداري فيلم سينمايي« آينه » است .



اينجا هتل است يا بيمارستان!


چه كسي مي تواند بگويد چه تفاوتي بين لابي يك هتل و سالن پذيرش يك بيمارستان فوق تخصصيِ فوق خصوصي هست ؟!

يك كوچه فرعي در فاصله دو ميدان سرو و كاج، ساختماني با نماي فلزي براق و روكش هاي نايلوني و چند داربست كه همگي نشان از افتتاح نشدن آن دارد. فضاي تاريك اطراف طوري است كه به نظر مي آيد راه را اشتباه آمده ايد اما خدا را شكر، هستند كساني كه بگويند از در داخل كوچه مي توان وارد ساختمان شد. درها خودكار باز مي شود و راهروهاي نيمه تاريك با خطوط رنگي پس از گذر از يك فضاي شيك كه اغلب با صفحات ام.دي.اف و فلزي براق كار شده اند، به آسانسور روشني مي رسد كه هنوز محافظ ديوار هايش كنده نشده است. طبقه پنجم خبر هايي هست .

نوري كه از راهروي رو به رو مي آيد، تازه واردان را به سمت خود مي كشاند. در سمت چپ گروهي مقابل در يكي از اتاقهاي بخش، ازدحام كرده اند.

با ملاحظه بايد جلو رفت . ممكن است اگر بي مهابا جلو بروي و خود را به اتاق برساني، با دوربيني مواجه بشوي كه مستقيم تو را نشان مي دهد و آن وقت بياو درستش كن. نگاتيو و فيلم سينمايي از اين بي مبالاتي ها را بر نمي تابد.

آرام از پشت سر يكي از آقايان به اتاق سرك مي كشم ؛ چند پسر بچه كه دور تخت يك پسرك سفيد رو با موهاي كمي روشن كه از زير باند پيچيده شده به سرش بيرون زده است، جمع شده اند. اين، صحنه اي است كه دوستان كامران، به عيادتش آمده اند .

سيامك شايقي در حال صحبت با بچه هاست:

ـ شما نگاهتان همه به بچه است ، بعد با هم بلافاصله بر مي گرديد و اينجا به اين چسب زرد نگاه مي كنيد و بعد نگاهتان مي رود به سمت كامران .( با اشاره به بچه آن سوي تخت) شما ها نه!

مرتضي غفوري از نو نورسنجي مي كند و دياف دوربين را تغيير مي دهد . شايقي بار ها و بارها با بچه ها تمرين مي كند . 2 بچه سمت چپ تخت و 4 تاي ديگر در سمت ديگر كنار تخت ايستاده اند. امان از ريزه كاري ها ؛ يكي از بچه ها لبة تخت را گرفته و زير زيركي با آن بازي مي كند، مي گويند بچه ها 7 نفر هستند اما از بيرون اتاق ، نمي توانم آن يكي را ببينم!

اتاق يك تخته با مونيتور  ال.سي.دي كه روي ديوار مقابل تخت هر كدام از اتاقها نصب شده و جاي خالي آن بر ديوار اتاق كامران ديده مي شود، بعلاوه كمد هايي كه بيشتر شبيه بوفه هاي ديوار ي و شيك يك منزل شخصي است و مبلمان مدرن و امروزي كنار تختخواب، آدم را وسوسه مي كند چند روزي هم در اين جا بستري شود.

خيلي دلم مي خواهد داخل اتاق بروم اما همچنان پشت دوربين مانده ام. نمي دانيد صداي حركت نوار 35 ميلي متري داخل دوربين چه جاذبه پر شكوهي دارد!



دلم مي خواهد با كسي حرف بزنم!

فريبا كامران همراه بازيگر ديگري كه نمي شناسم و كاوه كاويان و روناك يونسي در اتاق مقابل  منتظر هستند تا به داخل اتاق تصوير برداري بيايند و خوشبختانه من جايي كنار خسرو كيوانمهر در دل ماجرا براي خودم پيدا مي كنم. معمولاً صدابردارها از آن دسته آدم هايي هستند كه شنونده هاي بسيار خوبي به شمار مي آيند و كمتر صحبت مي كنند آن هم با تن صداي پايين! بايد مراقب صدا و حركاتم باشم. تلفن همراهم را خاموش مي كنم و تمام سعي ام را به كار مي برم تا  سر و صدايي ايجاد نكنم.


كامران به هوش مي آيد. ضربه مغزي شده است و معلم( فريبا كامران) ، پدر و مادرش كه نقش آنها را كاوه كاويان و روناك يونسي بازي مي كنند به عيادتش آمده اند . اينها را سيمين آزادي منشي صحنه پروژه مي گويد .

پوريا پرستويي كه نقش كامران را بازي مي كند ، به شدت گرمش شده و مي خواهد كمي تكان بخورد اما بايد يك برداشت ديگر گرفته شود. تا سكانس بعدي مي توان فكري هم براي پوريا كرد...

ايمان توكلي دستيار شايقي در فاصله سكانس بعدي پوريا را بغل مي كند و لباس هاي اضافي اش را در مي آورد تا بچه راحت تر بتواند گرماي ناشي از 4 پروژكتور و ازدحام آدمها در فضاي اندك اتاق را تاب بياورد.

فريبا كامران كمي گردنش درد مي كند و در اتاق رو به رو دختري مشغول ماساژ دادن گردن اوست. روناك يونسي با پالتويي مشكي و گران قيمت و يك گردن آويز بلند و مجلل كنار پنجره اتاق رو به رو ايستاده و منتظر است . كاوه كاويان هم با يك زنجير طلاي ضخيم، چيزي از تجمل يونسي كم ندارد. به عبارتي خانم و آقاي افشارلو خانواده ثروتمندي هستند، وگرنه پسرشان را در يك هتل بيمارستان آنچناني بستري نمي كردند!

روناك يونسي سال گذشته با فيلم « گرگ و ميش » روي پرده بود و كاويان هم هماني است كه در فيلم« بوتيك » و « مجرد ها » ديده ايد. اما فضا چنان سنگين است كه نمي توان در مورد موفقيت گرگ و ميش و صداي خواننده آن يا مجردها با اين دو نفر صحبت كرد؛ چون بايد سكوت باشد و بازيگران هم هر لحظه براي عيادت آماده باشند .

در نتيجه من هم مثل شما حوصله ام سر رفته است و دنبال كسي مي گردم تا كمي صحبت كنم .

كسي مي گويد اتاق گريم طبقه دوم است . به اميد يافتن آنچه مي خواهم، سوار آسانسور مي شوم و دوباره در فضاي وهم آلود بيمارستان نيمه تاريك رها مي شوم تا نوري از را هرو و يا سالن ديگري در فاصلة كمي پايين تر مرا به سوي خود بكشاند ...


آينه اي در برابر مرد شهر باراني!


اتاق گريم نزديك آبدارخانه است و درون يك فرورفتگي قرار گرفته؛  اتاقي كوچك با يك ميز و آينه و بعضي از وسايل پزشكي كه در كناري جمع شده اند تا فضا به اندازه دو، سه صندلي بازتر شود.

 با فاصله كمي از ورودي، درست رو به رويم مردي با يك نگاه كنجكاو و صميمي بدون كوچكترين تعجبي از حضور يك غريبه، با آرامش هميشگي اش نشسته. يك پالتوي تيره و بلند بر تن دارد و چهره اي شمايلي كه بي شك تو را اگر اهل تئاتر باشي به ياد «ملودي شهر باراني» مي اندازد و نه كريم يا رحيم «روز رفتن» يا سريال هاي تلويزيوني جور و اجور ديگر.

دانيال حكيمي آرام نشسته و من خوشحال از يافتن يك مصاحب كه مي توان به راحتي با او از سرگرد فريورفيلم « آينه » و خيلي داستان هاي ديگر سخن گفت، بر صندلي مقابل مي نشينم. توضيح دادن علت حضور كار آساني است اما سختي از آنجا آغاز مي شود كه چيزهايي را بشنوي كه حتي تصورش را هم نمي كني.

اين بازيگر 8 سال است كه به پرسش هيچ خبرنگاري پاسخ نداده است و حالا حالا هم قصد توضيح ندارد.

 چنان مؤدبانه و گرم حرف مي زند كه به خود اجازه نمي دهم او را با ترفند هاي خاص خودم به حرف بگيرم.

 اما از شما چه پنهان استعداد يك خبر نگار در ايجاد ارتباط ناخود آگاه و ايجاد حس اطمينان گاهي جواب مي دهد ؛ تقريباً از هر دري در باره آنچه دور و اطراف ما و شرايط كاري اتفاق مي افتد صحبت كرديم ؛ اين كه عمل غير حرفه اي يك خبر نگار باعث چه دردسرهايي براي بعضي ها مي شود كه توبه مي كنند تا با آدم هاي اين چنيني صحبت كنند و...

يا چه به سر بسياري از پيشكسوتان آمده يا چه چيز باعث ماندگاري يك بازيگر مي شود؛ اين كه اهل جنجال باشي و يا نه فقط كار خودت را انجام بدهي و ... اگر قرار باشد فراموش نشوي اين نقش تو ست كه كار خود را در حافظه تاريخي انجام خواهد داد و نه چيز ديگر...

اما چه كنم كه قول دادم هيچ نشاني از مصاحبه نباشد و چنين شد.

يك لحظه دلم گرفت از خستگي مرد ملودي شهر باراني كه در كوران جنجال دنياي حرفه اي ها و مدل هاي بزك كردة سينمايي، به دور از حاشيه هاي پر حرف و حديث دل خوش

كرده ايم به قصه هاي راه شبش ويا طنين گرم شخصيت هاي نمايش هاي راديويي كه مي سازد و يا....

چقدر دلم مي خواست توا نايي هاي بازي اش را آن طور كه پس از 17 سال در صحنه وسيع تئاتر شهر ديدم ، بار ديگر در سينما ببينم و يا مانند بسياري ديگر گلايه هايش را بشنوم !

اما او با چنان سكوت و فراغ بالي نشسته و بدون كوچكترين دغدغه اي از جايگاه ويژه اي در آينده و يا سوپر استار شدن به كار خودش ادامه مي دهد، كه به آرامشش حسودي ام مي شود.

چرا كه او مي خواهد بازيگر باشد و نه سوپر استار.

 پس چرا به تمجيد ها و يا تكذيب هاي من و امثال من ، دل بسپارد؟!



يك اختتاميه شيرين! 

سالن شلوغ شده . درون آبدار خانه كسي چند تا شمع مي آورد و ديگري به دنبال كيك است. عمار تفتی را كه پيشتر در طبقه پنجم و با لباس سبز نيروي انتظامي ديده ام، آمده تا در اتاق گريم با خيال راحت چاي بنوشد. در نگاهش شادماني اي است كه بي دليل به نظر نمي رسد. از روي كنجكاوي مي پرسم چه خبر شده و كيك و شمع براي چه صحنه اي است؟


باخنده و به آرامي مي گويد كه امروز روز تولد اوست و آن همه تحرك كه ديدم براي جشن كوچكي است كه در خلال استراحت كوتاه بين برداشت ها، دوستان براي او ترتيب داده اند.

عمار كه در كنار سرگرد فريور نقش سروان شعاعي را در «آينه»  بازي مي كند، امروز 25 ساله مي شود و باورش كمي سخت است كه اين همه  در سينما و تلويزيون كارهاي متفاوت انجام داده است. با اين همه او 14 سال است كار بازيگري مي كند و علاوه بر فعاليت در زمينه كارگرداني و يا امور صحنه، مدتها نيز دستيار ي كرده و هم اكنون پس از موفقيت در نقش قربان سريال« زيرزمين » در اين فيلم حضور دارد.

او همچنان در اتاق گريم نشسته، اما تحركات داخل سالن بيشتر مي شود و بايد به محل تصوير برداري برگردد .

شخص آشنايي در طبقه دوم نيست جز تعدادي عوامل صحنه و  كارگران بيمارستان و ...

از آسانسور كه بيرون مي آيم صداي دست زدن مي شنوم. زماني به جلوي در اتاق كامران مي رسم كه عمار خوشحال و خندان شمع ها را فوت كرده است و يكي از خانم ها مشغول بريدن كيك است. همه چيز به سرعت اتفاق افتاد. چون بايد تصوير برداري فيلم امروز به پايان برسد. همه مشغول كيك خوردن هستند كه به سراغ سيامك شايقي مي روم. او هم در انتهاي سالن مشغول خوردن كيك است و با لبخند به گروهش نگاه مي كند .به هر حال هر تولدي زنده كننده خاطراتي است مخصوصاً براي او كه عمار را از نوجواني اش مي شناسد و بار ها با او كار كرده است.

در يكي از سايتها خوانده بودم كه شايقي امسال فيلمي به نام «شريك زندگي » ساخته. براي شروع مي پرسم قرار است كي اكران شود ؟

باخنده مي گويد كه اصلاً چنين فيلمي نساخته ! بلكه قرار بوده است فيلمي با نام « شعري كه زندگي است » بسازد كه نشد .

تو را به خدا مي بينيد چطور آبروي آدم را مي برند . آدم هاي حسابي وقتي از چيزي خبر دقيق نداريد، چرا اطلاعات غلط مي دهيد . كم كم گروه آماده برداشت بعدي مي شود و با شايقي به اين نتيجه مي رسيم كه باقي گفتگو بماند براي پس از ساخته شدن فيلم .

فريبا كامران عينكش را در جيب چپ مانتويش مي گذارد و درحال تمركز است . خانم و آقاي افشار لو بايد با اشك وارد شوند. براي اين كار، چند قطره نفازولين در چشم كاوه كاويان ريخته مي شود.

پوريا پرستويي كارش تمام شده و در حالي كه لباس  هايش را عوض كرده است، با پدرو مادرش سالن را ترك مي كند. وقتي دقيق مي شوم، مي بينم هيچ شباهتي به عمويش پرويز پرستويي ندارد جز آن كه با وجود سن كمش، در بازيگري مصمم است .

از اتاق رو به رو صداي تلويزيون مي آيد؛ صداي مردانه اي كه مي گويد تو غِلَط مي كُني .... صداي آن را كم مي كنند و در اتاق هم بسته مي شود.

‌ـ ما حاضريم. همه آماده

ـ صدا رفت

ـ بفرماييد

ـ دوربين. حركت ...

روي نوشته اي بالاي تخت كامران كه روي ديوار نصب شده نوشته شده است.

نام: كامران

نام خانوادگي: افشاري فر

تشخيص: ضربه سر

استراحت مطلق

بايد رفت. بيمارستان كه جاي اتراق كردن نيست؛ آن هم بالاي سر يك مريض استراحت مطلق!

آسانسور به آرامي كه در شأن يك بيمارستان گرانقيمت است پايين مي رود! كم كم سرماي بيرون خود را به رخ مي كشد و تازه به ياد مي آورم بيرون زمستان است و كوچه ها برف ا ندود .اما چه مي شود كرد، شبي يك ميليون تومان هم شوخي نيست پس نمي توان در چنين جاي گراني بيشتر از اين پرسه زد .

سمانه احمدي

تاريخ انتشار:30/10/1385

ساعت انتشار:14:30