
«بام
تا بام» كه عصر جمعه از شبكه يك سيما پخش شد، روايت داستان جوان كفتربازي
است به اسم غلام كه به خاطر دل باختن به دختر دايي اش نرگس حاضر مي شود قيد
كبوترها و دوست هايش را بزند. با اين كه كفترها را به شهر ديگري فروخته،
اما سوگلي آن ها كه غلام ماهرخ صدايش مي كند، بر مي گردد و همين بهانه اي
مي شود كه غلام از مادرش فرجه دوباره اي بگيرد كه او را جلد پشت بام امام
زاده كند. رفت و آمدهاي مكرر دخترخاله نرگس براي نماز جماعت هم بهانه ديگري
است براي حضور بيش ترش در امام زاده. اما همان جور كه از زبان يك دو تا
شخصيت در طول فيلم هم مي شنويم، خود غلام قبل از كبوترهاش جلد امام زاده مي
شود؛ جوري كه حتي در روزي كه قرار است خواستگاري رسمي انجام بشود، حضور در
آن جا و كمك به مش رحيم، متولي پير امام زاده را كه علي نصيريان نقشش را
بازي مي كند، ترجيح مي دهد.
داستان
اصلي فيلم كمي زودتر از چيزي كه بايد شروع مي شود. غلام در اولين مواجهه
اش با نرگس در امام زاده جوري دست و پايش را گم مي كند كه انگار اولين بار
است با او روبرو شده. و بعد قضيه را با مادرش-بي بي- جوري
مطرح مي كند كه انگار اولين بار است. بي بي هم براي اولين بار به اين فكر
مي افتد كه با زبان خود او وارد شود و مثل كفتربازها با پسرش شرط ببندد كه
اگر او دور كفترها و دوستان نابابش را خط بكشد، او هم نرگس را خواستگاري مي
كند. در صورتي كه منطقي تر اين بود كه غلام اين تصميم را بعد از لااقل كمي
كش و قوس بگيرد و ما به مرور اطلاعاتي را از چگونگي رابطه آن ها به دست
بياوريم.
مي
شد با طراحي شواهد و قرائني در فيلم نامه، جوري براي داستان مقدمه چيني
كرد كه بدانيم حكايت عشق غلام به نرگس يك شبه اتفاق نيفتاده و آن قدر ريشه
دار هست كه توانسته باد كله جوان سربه هوا و بي مسئوليت قصه ما را خالي كند
و وادارش كند كه براي رسيدن به عشقش تمام دل بستگي هايش را كنار بگذارد.
اين چيزي است كه متاسفانه در فيلم مجيد تربتي فرد اتفاق نيفتاده است. به
اين ماجرا اضافه كنيد نحوه برخورد دايي را بعد ازشنيدن پيشنهاد بي بي و يا
حتي نوع برخورد هاي خود نرگس. همه اين هاست كه نمي گذارد از جان گذشتگي
غلام براي فروش كفترهايش خيلي به چشم نيايد. مغازله غلام با بهترين كبوترش
ماهرخ، مي توانست علاوه بر بالا بردن بار دراماتيك قصه، روش خوبي براي اين
پردازش اطلاعات باشد.
اين
طرز برخورد در شخصيت پردازي بقيه شخصيت ها هم ديده مي شود. فيلم نامه نويس
عامدانه يا از روي ترحم به شخصيت هاش رنگ خاكستري زده و نگذاشته جز آن دو
گنده لاتي كه غلام را براي دزدي از امام زاده وسوسه مي كنند، بقيه شخصيت ها
نتوانند برخوردهاي قاطعي را كه لازم است، داشته باشند و قصه تعليق و كشش
بيش تري پيدا كند. اين ضعف در پرداخت، بيش تر از همه در مورد شخصيت اصلي
فيلم –غلام- اتفاق مي افتد كه به عنوان يك لات كفترباز كه همه جور وصله اي-
حتي دزدي- بهش مي چسبيده؛ ولي همين گنده لات با همه اهن و تلپش به خاطر
دعوا با جوانكي كه مي خواهد كفترهاش را بكشد، با شيلنگ قليان از بي بي اش
كتك مي خورد و بقيه جاها هم بر خلاف چيزي كه از اين جور آدم ها انتظار
داريم، با بي بي و دايي و بقيه بزرگ ترها جدي روبرو نمي شود. براي همين است
تغيير و تحولي كه تماشاگر تلويزيون خوب مي داند دير يا زود اتفاق خواهد
افتاد، خيلي به دل نمي چسبد.
اقتضاي
قصه «بام تا بام» اين است كه در فضاي سنتي و كوچك يك شهرستان اتفاق بيفتد.
در سكانس ابتدايي با غلام و دوستانش در يك قهوه خانه سنتي آشنا مي شويم.
لوكيشن هاي ديگر فيلم مثل خانه بي بي و دايي، امام زاده و كوچه پس كوچه ها و
پشت بام ها كه همگي در شهر كاشان تصويربرداري شده اند، خود به خود تصاوير
فيلم هاي مشابهي را در ذهن زنده مي كنند كه شايد معروف ترين آن ها «طوقي»
زنده ياد علي حاتمي باشد كه اتفاقا آن فيلم هم در كاشان فيلم برداري شده و
كفترباز و كفتر و بي بي و مسجد و امام زاده دارد.
همين
فضا است كه باعث شده در سكانس گرو بندي بي بي با غلام، ديالوگ هاي درخشاني
بين آن ها رد و بدل شود. يا در ادامه كتك خوردن غلام، تك گويي زيباي او
كنار حوض را داشته باشيم كه با ميزانسن خاص صحنه و ري اكشن هاي ثريا قاسمي
در بك گراند صحنه به تناسب حرف هاي غلام، يك سكانس نمايشي متوسط داشته
باشيم و ياد فيلم هاي حاتمي را بيش تر زنده شود.
اما
عدم تناسب و يك دستي آن ها با بقيه فيلم كه باعث مي شود اين تقليد خيلي
خوش ننشيند. ضمن اين كه در ادامه لحن و روال كلي قصه دوباره رئاليستي مي
شود؛ گرچه در لحن و طرز گفتار شخصيت ها با فضاي امروزي داستان هم خواني
ندارد و نويسنده هم بين انتخاب آن ها مردد مي ماند. اما اين لحن رئاليستي
هم چندجا به هم مي خورد و موقعيت هاي كميك ساده انگارانه اي را مي سازد كه
بيش تر توقع داريم آن را در كارهاي طنز عطاران و دوستانش ببينيم. نمونه اش
سكانس شبي است كه غلام كبوتر سوگلي اش ماهرخ را كه برگشته پنهان كرده و
حيوان هم درست وقتي كلام او با مادر براي رفتن به خواستگاري نرگس گل
انداخته، بنا مي كند به بق بقو و غلام براي ردگم كردن صداي او را تقليد مي
كند. كارگردان اين اشتباه را دوباره جايي كه شب بعد از آن، غلام با صداي
گربه به ياد كفتر مي افتد، تكرار مي كند يا وقتي كه غلام در امام زاده براي
جلب نظر نرگس، با روش ناشيانه اي كه البته اصلا هم خنده دار نيست، وضو مي
گيرد. ميزانسن هاي خالي امام زاده هم اين تصور را به ذهن مي آورد كه
كارگردان از خلق صحنه هاي شلوغ و پر جمعيت دوري كرده است.
علي
نصيريان و ثريا قاسمي مثل بيش تر كارهايشان، گرچه برگ جديدي رو نكرده اند،
اما حضورشان در «بام تا بام» خالي از لطف نبوده. اما عمار تفتی كم و بيش
همان نقش خروس باز سريال «زير زمين» اش را تكرار كرده و اين زنگ خطري است
برايش كه اگر با آگاهي بيش تري انتخاب نكند، خيلي زودتر از چيزي كه انتظار
داريم كليشه مي شود.
در
عين حال «بام تا بام» فيلم جمع و جوري است كه با بضاعت فيلم هاي تلويزيوني
مخاطب در پايان از ديدنش خيلي احساس دل زدگي و ملال نمي كند.